Be Yourself Because Everybody Else is Taken

طی سه سال اخیر برونو مارس محبوب ترین خواننده مرد بوده برام، هیچ وقت کاراش تکراری نشده و شدیدا سبکش رو دوست دارم و وقتی با خبر شدم قراره توی قسمت جدید انیمیشن ریو Rio2 خوانندگی و صداپیشگی کنه خیلی خوشحالم

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 19:9 | لینک  | 

بودن یا نبودن؟مساله این است! آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آن که سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم؟ مردن...خفتن.. همین وبس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد،غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود. مردن ...خفتن...خفتن،و شاید خواب دیدن. مانع همین جاست.در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم،در آن خواب مرگ،شاید رویاهای ناگواری ببینیم!ترس از همین رویاهاست که مارا به تامل وا میدارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند.زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که در مقابل لطمه ها و خفت های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ های دیوانی، وقاحت منصب داران، وتحقیر هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند، تن به تحمل در دهد؟ کیست که حاضر به بردن این بار ها باشد و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 19:4 | لینک  | 

کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند. هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. باگ می گفت حماقت بزرگترین نیروی معنوی تمام تاریخ بشر است. می گفت باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد، چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است.

خداحافظ گری کوپر - رومن گاری
نوشته شده توسط مهشید در ساعت 15:41 | لینک  | 


 

I used to think one day we'd tell the story of us, 

How we met 
And the sparks flew instantly
And people would say they're the lucky ones 

I used to know my place was a spot next to you, 
Now I'm searching the room for an empty seat
Cause lately I don't even know what page you're on

Oh, a simple complication, 
Miscommunications lead to fallout, 
So many things that I wish you knew 
So many walls up that I can't break through

Now I'm standing alone in a crowded room
And we're not speaking
And I'm dyin' to know 
Is it killing you 
Like it's killing me?
Yeah 
I don't know what to say since a twist of fate, when it all broke down
And the story of us looks a lot like a tragedy now

Next chapter

How'd we end up this way?
See me nervously pulling at my clothes and trying to look busy
And you're doing your best to avoid me
I'm starting to think one day I'll tell the story of us 
Of how I was losing my mind when I saw you here
But you held your pride like you should have held me, 
Oh I'm scared to see the ending why are we pretending this is nothing 
I'd tell you I miss you but I don't know how 
I've never heard silence quite this loud.

(Chorus)
Now I'm standing alone in a crowded room
And we're not speaking
And I'm dying to know 
Is it killing you 
Like it's killing me?
Yeah 
And I don't know what to say since a twist of fate, when it all broke down
And the story of us looks a lot like a tragedy now

This is looking like a contest
Of who can act like they care less
But I liked it better when you were on my side

The battle's in your hands now
But I would lay my armor down
If you say you'd rather love than fight

So many things that you wish I knew
But the story of us might be ending soon

Now I'm standing alone in a crowded room
And we're not speaking
And I'm dying to know 
Is it killing you 
Like it's killing me? 
Yeah 
And I don't know what to say since a twist of fate, when it all broke down
And the story of us looks a lot like a tragedy now 
Now, Now, Now 

And we're not speaking, 
And I'm dying to know is it killing you like it's killing me?
Yeah
And I don't know what to say since a twist of fate, cause we're going down.
And the story of us looks a lot like a tragedy now
The End

 

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 10:3 | لینک  | 


- سال 91 هم تموم شد. تقریبا میشه گفت بدترین سال زندگی من و همه آدمایی بود که میشناسم. توضیح جزئیات ضرورتی نداره ولی با تمام وجود از خدا می خوام که سال 91 بدترین سال زندگیمون باقی بمونه!

- این روزها به لطف یکی از دوستانم به یک عالمه فیلم و سریال دسترسی پیدا کردم و دارم دلی از عزا درمیارم (جای شما خالی) دوست دارم برای بیشترشون نقد بنویسم ولی وقتشو ندارم چون امسال پایان نامه دارم و شهریور باید دفاع کنم، کار  وقت گیر و استرس آوریه...

- مدتیه دارم به این موضوع فکر می کنم که آیا میشه بدون توقع به همه خوبی کرد؟ توی سه چهار سال گذشته سعی کردم اینجوری باشم ولی گاهی (حدود ده درصد موارد) پرتوقعی دیگران یا خیالات اشتباهی مخاطب باعث شده از کارم پشیمون بشم... اما لذتی که خوبی کردن بدون توقع داره در هیچ کاری نیست.

- جدیدا فهمیدم وبلاگم بیشتر از اونی که بنظر میاد خواننده داره! چند تا از پست هام توی بعضی از سایت ها بدون منبع کپی شده! خیلی نامردیه چرا رفرنس نمی دید؟

- یکی از سریال هایی که تو این مدت دیدم سریال بیگ بنگ تئوری بود، هنوز پخشش ادامه داره به همه توصیه می کنم تماشا کنین مخصوصا بازی فوق العاده جیم پارسونز در نقش دکتر شلدون کوپر

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 17:10 | لینک  | 

زمستون


زمستون تن عريون باغچه چون بيابون

درختا با پاهاي برهنه زير بارون

نمي دوني تو كه عاشق نبودي

چه سخته مرگ گل براي گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بي بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه بايد تنها بمونه قلب گلدون

مثل من كه بي تو بشينم زير بارون زمستون

زمستون براي تو قشنگه پشت شيشه

بهار ه زمستونا براي تو هميشه

تو مثل من زمستوني نداري

كه باشه لحظه ي چشم انتظاري

گلدون خالي نديدي نشستي زير بارون

گلاي كاغذي داري تو گلدون

تو عاشق نبودي ببيني تلخه روزاي جدايي

چه سخته چه سخته بشينم بي تو با چشمان گريون

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 10:18 | لینک  | 

 

دغدغه های ذهنی از بین نمی روند

بلکه از وضعیتی به وضعیت دیگر منتقل می شوند!

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 21:15 | لینک  | 

 

دلم می خواد یه چیزی بنویسم ولی افکارم متمرکز نیست

ذهنم پر از دغدغه ست ولی نمی دونم روی کدومشون تمرکز کنم

باید صبر کنم گذر زمان همه چیو حل می کنه...

 

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 10:0 | لینک  | 

 

دیروز هفتاد و ششمین سالگرد کشته شدن فدریکو گارسیا لورکا بود. صبح روز نوزدهم آگوست ۱۹۳۶ لورکا را به جرم همکاری با جمهوری خواهان پای یک درخت زیتون در گرانادا تیر باران کردند. ولی جسدش هرگز پیدا نشد.

درختی که لورکا پای آن اعدام شد

محل اعدام لورکا

چیزی که درباره لورکا همیشه ناراحتم می کنه و باعث میشه با بقیه شاعرها برام متفاوت باشه شعرهاییه که درباره مردن و محل دفن خودش سروده. انگار که می دونسته قراره چه اتفاقی براش بیفته...

 

هنگامی‌که می‌میرم
با گیتارم زیر شن‌ها خاکم کنید.
هنگامی‌که می‌میرم
در میان نارنجستان‌ها
و ریجان‌های خوش‌بو خاکم کنید.
هنگامی‌که می‌میرم
اگر خواستید
در بادنمایی خاکم کنید.
هنگامی که می‌میرم...

*****

اگر مُردم
در ِ مهتابی را باز بگذارید.
کودک پرتقال می‌خورد.
[از مهتابی خود می‌بینمش.]
دروگر گندم می‌درود.
[از مهتابی خود می‌بینمش.]
اگر مُردم
باز بگذارید در ِ مهتابی را.

*****

بر شاخه های درخت غار
دو کبوتر
تاریک دید م
یکی خورشید بود وآن دیگری ماه

همسایه های کوچک
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود

در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

ومن که زمین را بر گرده خویش
داشتم و پیش می رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود

عقابان کوچک
به آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

بر شاخساران
درخت غار دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند

*****

دریافتم که آنها مرا کشته بودند
کافه ها گورستان ها و کلیسا ها را بارها و بارها جستجو کردند
بشکه ها و گنجه ها را گشودند
و سه اسکلت را با برکندن دندان های طلایشان در هم شکستند
بازم نیافتند
آیا بازم نیافتند؟
نه هرگز بازم نیافتند

*****

همه بدانند، من نمرده ام
من دوست كوچك باد غربم
من سایه بی انتهای اشك ها هستم
همه بدانند، من نمرده ام

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 10:22 | لینک  | 

 

نمی‌گویم دوستت می‌دارم
عشق به تو
اعتراف سنگینی‌ست
در روزگار عدم قطعیت

لیلی ِ تو بودن
متهم‌ام می‌کند
به چشم‌های سیاهی که نداشته‌ام

می‌نویسم دوستت می‌دارم و
قایم‌اش می‌کنم..

تو به درد زندگی نمی‌خوری
تو را باید نوشت و گذاشت
وسط همان شعرها و قصه‌هایی
که ازشان آمده‌ای..

مریم ملک‌دار

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 11:7 | لینک  |