Be Yourself Because Everybody Else is Taken

 
ایزابل یاسمین آجانی در۲۷ ژوئن1955 میلادی در پاریس ( فرانسه ) متولد شد. پدرش الجزایری ترک تبار و مادرش آلمانی بود.
در دوازده سالگی برنده یک جایزه دکلمه شد و از آن پس روی صحنه می رفت.
برای نخستین بار در سن چهارده سالگی ( 1969 ) وقتی شاگرد مدرسه بود، جلوی دوربین رفت و کارنامه سینمایی اش با بازی در یک فیلم کودکان به نام غرغروی کوچولو شروع شد که در ایام تعطیلات تابستانی تحصیلی، در آن به ایفای نقش پرداخت.
ایزابل آجانی حرفه بازیگری را از صحنه تئاتر شروع کرد و نخستین بار در سال 1970 تحت هدایت روبر حسین روی صحنه تئاتر شهر نیس رفت و در نمایشنامه خانه برنارد آلبا، اثر فدریکو گارسیا لورکا، بازی کرد.
در سن هفده سالگی ( 1972 ) پس از فیلم فوستین و تابستان زیبا که در آن همراه دیگر هنرپیشه هم نسل خود ایزابل هوپر، ایفای نقش داشت و در حالی که آموزش کلاسیک بازیگری ندیده بود، به عضویت کمدی فرانسز درآمد و منتقدان به ستایش وی پرداختند و از این رو وی از معدود بازیگران تئاتر فرانسه است که علیرغم فقدان تحصیلات آکادمیک در رشته هنرهای نمایشی، موفق شد به عضویت این نهاد بسیار معتبر در آید.
با ایفای نقش در اجراهایی از نمایشنامه های مولیر، فدریکو گارسیا لورکا و ژان ژیرودو به شهرت رسید و کارنامه تئاتری اش را ساخت.
آغاز فعالیت بازیگری اش نیز در تلویزیون با فیلم زاز فلامان ( روبر واله ) در سال 1972 بود و بعد نیز بدون تحصیلات آکادمیک در رشته های هنرهای نمایشی به اتفاق برنار بلیه در اجرای کمدی فرانز در اقتباسی تلویزیونی از مدرسه زنان ، اثر مولیر به کارگردانی ریمون رولو ظاهر شد که به مناسبت سیصدمین سالگرد این نمایشنامه نویس بزرگ فرانسه برگزار می شد. سپس در نمایشنامه ای به همین نام اثر ژیرودو در نقش شخصیت اوندین ظاهر شد.
از آن به بعد فعالیتش را در سینما متمرکز کرد و بخاطر نقش دختر جوان در فیلم سیلی ( با شرکت آنی ژیراردو و لینو وانتورا ) به عنوان خوش آتیه ترین بازیگر زن، جایزه سوزان بیانکنی را از آن خود کرد.




از طرف کمدی فرانسز به او پیشنهاد یک قرارداد بیست ساله شد.
اما او در عوض به پیشنهاد فرانسوا تروفو که او را برای بازی در نقش اول سرگذشت آدل ه. ( 1975 میلادی ) برای شخصیت دختر عاشق و بخت برگشته ویکتور هوگو برگزیده بود، پاسخ مثبت داد و در دنیای سینما نیز به موفقیت و محبوبیت بسیاری رسید و نامزد جایزه بهترین بازیگری نقش اول زن اسکار شد و منتقدان فیلم نیویورک نیز جایزه بهترین بازیگری نقش اول زن را به او اعطا کرد و از این جهت وی شهرت بین المللی اش را مدیون ایفای این نقش است.


برای ایزابل آجانی، خوش عکسی رمز اصلی موفقیت بوده است.
چهره او سوژه بی انتهایی برای انبوهی از عکس ها بوده که همه روی زیبایی توام با اندکی غرابت و کیفیت دست نیافتنی و انگار انتزاعی آن، متمرکز بوده اند، با حالت های غیرعادی، اغلب در حال شکلک در آوردن، بدون جنبه های اروتیک و با تأکید بر یک جذابیت کودکانه، انگار همیشه جوان و معصوم و پاک و رؤیایی.
این فیزیک مناسب و سینمایی، در فیلمی مثل سرگذشت آدله در نقش خود بسیار خوش می نشیند. در نقش دختر پریده رنگ، لاغر اندام و سودایی ویکتور هوگو که به قول معروف سرش در آسمان ها و پاهایش روی زمین است و جلوی چشم ما از رنج عشقی یک طرفه و چنان رمانتیک که در خور رمان های پدرش است، تحلیل می رود و کارش به سرگردانی و جنون می کشد.
معصومیت دخترانه چهره اش و طراحی لباس و گریم استادانه، او را در نقش این سیندرلای ناکام قرن نوزدهمی بس متقاعد کننده، نشان می دهد. او جزیی از فضای تاریخی فیلم می شود.
او نه یک شمایل خشک و شق و رق تاریخی است و نه یک ستاره معاصر که نتوان در نقش آدم یک قرن پیش تصورش کرد.
برای مقصود تروفو، یک برداشت امروزی از یک سرگذشت دیروزی، کاملاً انتخاب بجایی بود.
تروفو از بازسازی یک مستند – شرح حال پرهیز کرد و به آجانی آزادی کامل داد تا روح و ذهن زنی را به نمایش بگذارد که در انزوای مطلق زندگی می کند، می کوشد به وسیله افکارش نجات یابد و در عین حال خاطرات روزانه اش را از واقعیت جهان اطرافش به رشته تحریر در می آورد. اجرای نقش آجانی بسیار جذاب و در ارائه خودانگیختگی دختر جوان بسیار موفق بود. ولی تمپوی سست فیلم، ریشه ادبی اش و فقدان آشکار قدرت موشکافی در بازیگری چنین جوان، موجب شد تا آجانی نتواند شخصیتی واقعاً قانع کننده و زنده خلق کند که قادر باشد علاقه ای عمیق در تماشاگر نسبت به سرنوشت تراژیک آدل بوجود آورد.
با این وجود، پس از این نقش بلندپروازانه، کارگردان های بسیاری خواهان حضور وی در فیلم هایشان شدند و تا سال ها بعد ستاره سینمای فرانسه و اروپا به شمار می آمد، در حالی که در سینمای امریکا به جایی نرسید.




در فیلم مستأجر ( 1976 ) ساخته رومن پولانسکی در نقش دختر اسرارآمیزی که نمی تواند کمکی به قهرمان روانپریش رومن پولانسکی کند، خوش درخشید. در سال 1977 در فیلم باروکو ظاهر شد.
نخستین نقش امریکایی اش در فیلم نوآر راننده ( 1978 ) در نقش یار وفادار رایان اونیل در ماجراجویی های کینه ورزانه اش، چندان جالب توجه نبود. با وجود حضور در فیلم هایی چون مستأجر و راننده به دام وسوسه ستاره بین المللی شدن نیفتاده و عمدتاً در فرانسه باقی مانده است.
فیلم ویولت و فرانسوا ( 1977 ) و فیلم نوسفراتو ( 1979 ) که تفسیر هرتزوگ بود بر اثر کلاسیک مورنا و فیلم خواهران برونته ( 1979 ) ، هیچ امکانی برای بروز کیفیات استثنایی آجانی بازیگر بوجود نیاوردند . درواقع تمامی این فیلم ها و حتی فیلم کوارتت ( 1981 ) ، فقط به کیفیات استتیک و فتوژنیک وی تأکید داشتند.
اما بعد از چندی آجانی به بلوغ بازیگری اش رسید. در اوایل دهه 1980، به نظر می رسید که وی به آرامش و قراری دست یافته و در مقابل دوربین اعتماد به نفس نشان می داد. در فیلم سراپا شور و شوق ( 1982 ) بخوبی توانست در مقابل ایو مونتان عرضه اندام کند.
در دهه هشتاد که مطلقا ارتباطمان با تصویر سینمایی او قطع شده، در مجامع سینمایی فرانسه جایزه باران شده است و چنانکه پیداست ستاره اقبالش روز به روز درخشانتر می شود. هرچند در اینجا تصویر ذهنی او پیوندی ناگسستنی با پرتره آدل هوگوی سراسیمه ، خجالتی ، بی کس و کار و تنها یافته است ، که اسیر احساسات خود ، به باقی دنیا و واکنش هایشان بی اعتنا است. در بقیه فیلم ها هم او خصائص یک انتلکتوئل منزوی و دور از دسترس را بروز می دهد . گویی قرار است جانشینی اسلاف خود در سنت ستاره زن/شمایل ملی در فرانسه شود که قبلاً آن را تجربه کرده اند.
در سال 1981 میلادی برنده جایزه بهترین بازیگری سزار و جایزه جشنواره کن برای فیلم زیر سلطه و نیز برنده جایزه جشنواره کن برای فیلم گروه چهار نفره شد. در این سال همچنین فیلم تسخیر ( آندره ی زولاوسکی ) وی را برنده جایزه نخل طلای بهترین بازیگر زن را از جشنواره کن ونیز جایزه سزار بهترین بازیگر زن شد وفیلم کوارتت ( جیمز آیوری ) برایش نخل طلای بهترین بازیگر زن را از جشنواره کن به ارمغان آوردند.




فیلم مدار مرگبار در سال 1983 میلادی استعداد آجانی به عنوان بازیگر را تردیدناپذیر کرد. وی توانست غنایی در شخصیت پردازی عرضه کند که تا قبل از آن هرگز امکان بروزش را نیافته بود و در همین سال، نقش آفرینی اش در قالب دختری تباه شده که در پی راز تولدش است در ساخته ژان بکر، یک تابستان مرگبار، ستایش منتقدان و تماشاگران را در پی داشت. فیلم در جشنواره کن آن سال عرضه شد و علیرغم نظرهای ضد و نقیضی که برانگیخت، آجانی را صاحب دومین جایزه بهترین بازیگری سزار کرد. دیگر همگان ایزابل آجانی را به عنوان بازیگر زن پذیرفتند.
در فیلم کامی کلودل ( سال 1987 ) ، در نقش مجسمه سازی که دلباخته هنر و جسارت اوگوست رودن ( با بازی ژرار دو پاردیو ) است، بازی باشکوهی ارائه داد و توانست نقش پیچیده زن نیمه هنرمند- نیمه مجنون را به زیبایی هر چه تمامتر ایفا کند و برنده جایزه بهترین بازیگری سزار و جایزه بهترین بازیگری خرس نقره یی جشنواره برلین و نیز نامزد جایزه بهترین بازیگری نقش اول زن اسکار برای این فیلم شد.





در فیلم ملکه مارگو( سال 1994 میلادی ) با اینکه تقریباً چهل ساله بود، چنان جوان و ملیح جلوه کرد که گویی گذشت زمان بر او کوچکترین تأثیری نگذاشته است. نقش شخصیت متناقض و پر از ظرافت مارگو را با آن همه روابط پیچیده با برادران، شوهر و محبوبش، جز آجانی بازیگر دیگری نمی توانست بر پرده به تصویربکشد و برای همین فیلم برنده جایزه بهترین بازیگری سزار شد.
آجانی به زعم اغلب منتقدان سینما و تئاتر، پدیده نسل خودش و، حداقل طی سه دهه آخر قرن بیستم، مهم ترین بازیگر زن پرده و صحنه فرانسه بود. بخصوص به خاطر ایفای نقش کوچکترین دختر ویکتور هوگو که در پی عشق افسری انگلیسی کارش به جنون می کشد، غیرعادی ترین شخصیت زن سینمایی پس از ژان مورو خوانده شده است. او معجونی است از ملاحت، اقتدار، مدرنیسم و کلاسیسم.
دیوید تامسن او را مناسب ترین بازیگر برای ایفای نقش سارا برنار می داند و معتقد است در لباس هر دوره ای، تماشاگر را وادار می کند دنیای آن دوره را جوری باور کند که گویی در زمان حال می گذرد.
ایزابل آجانی را به دلیل بلندپروازی و تبلیغاتی که در اطراف خود به پا کرده، یک ستاره ذاتاً فرانسوی می شناسند.
وی دارای دوپسر است که یکی از برونو نویتن ( فیلمبردار و کارگردان ) به نام بارنابه نویتن ( آهنگساز ) است و دیگری از دانیل دی لوییس ( بازیگر 1989 تا 1994 ) می باشد.


 
 
 
 

ایزابل آجانی:
دروغ در مورد زنان حساس و آرمانگرا کاربرد دارد!

 

 

ایزابل آجانی هنرپیشه زیبا و معروف فرانسوی دختر یک مادر آلمانی و یک پدر ترک - الجزایری است. او که یک نقاش برجسته نیز هست، بازیگری را از کودکی و با تئاتر شروع کرد. ایزابل آجانی که اینک 49 سال دارد کمتر از دو سال با ژان پیر بژار آهنگساز 57 ساله فرانسوی که آهنگ «اکسیژن» او در سال 1977 شهرت جهانی یافت، زندگی کرد. وی معتقد است برای کشیده شدن یک زن به جنون، کافیست مردی به او دروغ بگوید و فریبش دهد. در اینجا فشرده گفتگوی جنجالی او را با مجله فرانسوی اکسپرس که ترجمه آن در مجله Emma نشریه سیاسی زنان آلمان نیز به چاپ رسید می خوانید که یک بار دیگر ثابت می کند در میان زیبارویان نیز زنان آگاه و روشنفکر کم نیستند:

 

س: شما کاملا ناگهانی از ژان پیر بژار جدا شدید. چرا؟

ج: من با این مرد حدود دو سال پیش آشنا و وارد یک رابطه عشقی پاک شدم. امروز اما می بینم بیراهه رفته بودم. دلیل رابطه او با من بسیار پیش پا افتاده بود: می خواست از طریق من وجهه خود را در رسانه ها بالا ببرد. همین کافی بود تا من به رابطه ای که هیچ دلیلی برای ادامه نداشت، پایان بدهم. موضوع غم انگیزی است. البته برداشتن چنین گامی به آدم آسیب می زند. ولی چه خوب که توانستم از این راه یک نمونه به دست بدهم. جرج اورول زمانی گفته بود در روزگاری که دروغ  یک واقعیت عمومی است، به زبان آوردن حقیقت یک اقدام انقلابی است. اکثر زنان خود را محکوم به سکوت می دانند.

 

س: آیا مکانیسم های «نمایش بازی کردن» در تئاتر و سینما با زندگی واقعی یکی است؟

ج: وقتی یک مرد فرومایه در زندگی مشترک تئاتر بازی می کند، در واقع شریک زندگیش را نفی می کند و او را در حد یک شیئی تنزل می دهد. او فقط سعی می کند به این هدف برسد که زن هم به همان چیزی باور داشته باشد که خودش باور دارد و حتا به چیزی که اصلا وجود ندارد! در تئاتر و سینما اما تنها زمانی می توان نقشی را به خوبی بازی کرد که بتوان دیگری را هم به خوبی شنید و درک کرد. یک هنرپیشه به همکارش در بازی توجه می کند تا بتواند به بهترین شکل بازی خود را ارائه دهد. هر دو هنرپیشه با هم بازی می کنند. در عین حال یک شخص سوم به نام کارگردان وجود دارد. ولی یک دروغگو در زندگی واقعی تمامی صحنه ها را خودش سازمان دهی می کند تا همه چیز به سودش تمام شود. برای او موضوع این نیست که یک نمایش موفق و یا یک فیلم تکان دهنده ارائه کند. برای او مسئله بر سر نقشه و قدرت و تمایل و خواستهای خودش است. به همین دلیل آن کسی که فریب خورده بر اقدامات فرد فریب دهنده تکیه می کند. باید از دستوراتی پیروی کند که هرگز به عنوان دستور مطرح نمی شود. راهی را برود که ظاهرا به او تکلیف نمی شود. فرد فریب خورده به یک ابزار تبدیل می شود. قدرت فریب در همین نکته است. قربانی نمی بیند و نمی فهمد که همه چیز فریب است. به عبارت دیگر، این دو نفر مانند دو هنرپیشه تئاتر یا سینما با همکاری یکدیگر بازی نمی کنند. این تفاوت اصلی نمایش روی صحنه و نمایش در زندگی واقعی است.

 

 

س: آیا از همان آغاز فیلمنامه ای در کار است؟

ج: اگر آدم گرفتار یک دروغگوی ماهر شود، با همه غریزه و عقل سالم و توانایی های روشنفکرانه ای که در بررسی مسائل دارد، باز هم خیلی سریع مغلوب رویدادها می گردد. همه چیز به دامنه  اعتمادی بستگی دارد که آدم از همان آغاز به پای «شریک» خود می ریزد. و البته به دامنه بی تفاوتی در برابر سرنوشت دیگری هم بستگی دارد که دروغگوی بزرگ تا چه اندازه بتواند بر اساس این بی تفاوتی، نقشه خود را پیش ببرد. نیروی متقاعد کردن شنونده در این است که مسائل تا چه اندازه قانع کننده عنوان شوند که بتوانند قربانی را به وسوسه بیندازند. چنین مردی از همه آن چیزهایی حرف می زند که زن دوست دارد بشنود. البته من نیز بسیار حساس و زنانه و آرمان گرا بودم. دروغ سلاح فرومایگی است. اگرچه ممکن است خنده دار به نظر برسد، ولی این سلاح در مورد همه زنانی که هنوز از وجود یک عشق واقعی نا امید نشده اند، کاربرد دارد! آدم بدون آنکه بداند، به همکاری در یک مانور فریبکاری می پردازد. به همین دلیل نیز دروغ و فریب یک سوء استفاده وحشتناک از اعتماد است.

 

س: چه وقت آدم به این مرحله می رسد که بگوید: دیگر همکاری نمی کنم؟

ج: من حقیقتا فکر می کنم یک بیداری وجود دارد که زمانش را آدم نمی داند. با تأمل و تفکر نمی توان به این بیداری رسید. آدم احساس می کند چیزی درست نیست ولی در مرحله اول دلیلش را در خودش می جوید و نمی خواهد دیگری را به پرسش بکشد. از سوی دیگر گفتگو به بن بست می رسد. یک ممنوعیت ناگفته ولی قاطع شکل می گیرد که نباید درباره مشکل حرف زد. تو گویی خود این حرف زدن هم بر مشکلات می افزاید. پشت این ممنوعیت این قصد وجود دارد که نیروی استدلال را از آدم بگیرد. من نمی دانم اگر یک زن با مردی چنین کند چه می شود. ولی وقتی یک مرد نسبت به یک زن چنین رفتار می کند آنوقت زن از خود بی خود می شود و به مرحله جنون می رسد و همه چیز را در هم می ریزد. بعد مرد به او تهمت «هیستری» و یا «افسردگی» می زند. زن از شدت خشم منفجر می شود و به همین دلیل متهم می گردد. پس از مدتی تمام جهان بیرون به پژواک سرخوردگی درونی او تبدیل می شود. من این واقعیت را مانند مشت بر اقیانوس کوبیدن احساس می کردم. به خود می گفتم: «ماجرا اینطور نیست که تو فکر می کنی. آنچه می بینی همان چیزی نیست که باید ببینی. و این مرد که با او زندگی می کنی، همان کسی نیست که تو فکر می کردی» و همین کافی بود تا نتوانی هیچ حرفی بزنی. پس از این مرحله همه چیز به این بستگی دارد که آیا آدم شهامت درک حقیقت را دارد یا نه.  دوستانم می دیدند حتا زمانی که حالم خوب است چگونه سایه ای بر من سنگینی می کند و چگونه یک شکست ناپیدا مرا در خود فرو می کشد. ولی چیزی نمی گفتند. اگر هم پیش از این مرحله چیزی می گفتند، من گوش نمی کردم! اغلب نزدیکان چیزی نمی گویند تا  آدم را اذیت نکنند. یک آدم دروغگو و فریبکار از این سکوت «خیرخواهانه» اطرافیان سوء استفاده می کند. قانون اول چنین مردی این است که هرگز به دروغ های خود اعتراف نکند. بعد هم به چرندیاتی مانند ابراز عشق و اینکه نمی خواسته تو را از دست بدهد متوسل شود. در حالیکه طبیعی ترین راه این است که بگوید: بسیار خوب، خداحافظ! ولی به نمایش ادامه می دهد چرا که اوست که نمایشنامه را نوشته و می خواهد صحنه های تازه طراحی کند: حالا یک تغییر در نمایش می دهم، نگاه کن! شاید این صحنه جالبتر باشد! و به این ترتیب این نمایش فرومایه به نقطه اوج خود می رسد. او نمی خواهد  تو خودت را از مالکیت وی بیرون بکشی و ترکش کنی. باید در کنارش بمانی. نه به این دلیل که با او زندگی کنی و شکوفا شوی. نه، بلکه تنها به این دلیل که مانند یک شیئی به او تعلق داشته باشی و او تو را در اختیار داشته باشد. چنین مردانی از زنان حساس و پرشور یک شیئی بی جان می سازند.

 

س: آیا برای دروغگویی واقعا باید استعداد داشت؟

ج: که بتوان به زن شریک زندگی خود باوراند که خودش است که دارد اشتباه می کند؟ اوه، بله. تا بتواند به زن بگوید: «چطور می توانی راجع به من اینطور فکر کنی؟ وحشتناک است!» برای اینکه بتوان در چنین سطحی رُل بازی کرد، باید در حد استادی تجربه و نیز بی تفاوتی کنترل شده و وحشتناک در برابر شریک زندگی خود داشت. به عبارت دیگر می توان یک نفر را کشت، بدون آنکه وی را واقعا به قتل رساند!

 

س: چه چیز سبب می شود که سرانجام پرده فرو  افتد؟

ج: برای پی بردن به دروغ و فریب کارآگاه خصوصی لازم نیست! من نمی توانم حتا پنج دقیقه در محیطی بمانم که می دانم دارم در آن قربانی می شوم. بحثی در این نیست. به این هم فکر نمی کنم که شاید بشود به او کمک کرد. معیارهای ارزشی ما با هم مطابقت نداشت. ولی برای زنان قبول این مرحله بسیار مشکل است. بسیاری از زنان سالها با مردی زندگی کرده اند که شخصیت دوگانه و زندگی دوگانه اش را مدتها بعد کشف کرده اند. برخی دیگر هم این توان را ندارند از چنین مردانی جدا شوند زیرا یا بچه دارند، یا گمان می کنند مقصرند و یا در یک وابستگی بیمارگونه به شوهرشان بسر می برند و به غلط فکر می کنند که خارج از این رابطه نمی توانند وجود داشته باشند زیرا اعتماد به نفس آنان در این رابطه چنان آسیب دیده که دیگر نمی توانند به خود باور داشته باشند و فکر می کنند این شوهرشان است که این قدرت را دارد آنان را بیافریند یا نابود کند. این یک رابطه مستبدانه است که مطلقا ربطی به عشق ندارد، بلکه به حس مالکیت مربوط می شود. در این زمینه یک داستان استعاری وجود دارد: افسانه ریش آبی. او به نوعروس خود یک دسته کلید می دهد و به او می گوید حق ندارد از یکی از آنها استفاده کند زیرا نباید به بخشی از اندرون وی پی ببرد. زن اما در اتاق سیاه ممنوعه را می گشاید و اجساد زنانی را می بیند که اگرچه  در حال پوسیدن هستند، ولی خون تازه از آنها جاریست. خون تازه به این معنی است که ماجرا ادامه دارد و به زودی نوبت او خواهد رسید. نوعروس خواهرش را خبر می کند و خواهر می خواهد او را بکشد. درواقع این خواهر، بخشی از خویشتن نوعروس است که خود را در مورد موقعیتی که در آن گرفتار آمده، مقصر می داند و با خود می گوید: چگونه توانستم با چنین مردی ازدواج کنم؟ خوشبختانه برادرانش از راه می رسند و ریش آبی را از پای در می آورند. برادران در واقع بخش دیگری از زن است که می تواند در برابر آن بخش دیگر که زن را به خودکشی ترغیب می کند، بایستد و بگوید: نه، من در اینجا تمام نمی شوم!

 

س: آیا برایتان مشکل بود که به اطلاع افکار عمومی برسانید که بیراهه رفته بودید؟

ج: بر اساس تربیت مادر کاتولیک و پدر مسلمانم باید سکوت می کردم و چیزی نمی گفتم. همیشه باید از چیزی که ممکن است درباره ات بگویند خجالت کشید. هفده ساله و در آغاز موفقیت هنری ام بودم که پدرم به دلیل نامه هایی که دریافت می کرد به درون اتاق آمد و یک سیلی محکم در گوش من خواباند و پرسید: چه غلطی کردی؟ فکرش را بکنید وقتی در خانه با تو چنین کنند و انگشت اتهام به سویت بلند کنند، آنوقت مطبوعاتی که سر دشمنی با زنان دارند چه خواهند کرد. من سالهای طولانی با احساس تقصیر زندگی کردم. برای رهایی از این احساس به زمان نیاز هست. امروز دیگر نظر مطبوعات درباره زندگی خصوصی من برایم اهمیتی ندارد. این منم که حقیقت را می دانم و همین سپر دفاعی من است. ترسی که از دوران کودکی مرا دنبال می کرد که مبادا نگاه همه متوجه من شود، دیگر اثر ندارد. من از پای در نیامدم، آن هم تنها به این دلیل که خودم مشکل را حل کردم.

 

س: در نمایش، نقش هنرپیشه به پایان می رسد. در زندگی واقعی اما چگونه پیش خواهد رفت؟

ج: همه چیز بستگی به این دارد که من چگونه خود را پاک و بازسازی کنم. امروز برای من این کار بسیار ساده است. شخصیت من زوائد را دور ریخته است. به عبارت دیگر، من از یک قایق سواری مفرح نمی آیم، از یک خطر جدی جسته ام! از همین رو، امروز هیچ احساس بی اعتمادی نسبت به مردان ندارم. من فقط آزادی خود را دوباره به دست آورده ام.

نوشته شده توسط مهشید در ساعت 16:8 | لینک  |